خداحافظی...
.
چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت
بهر یکی سخت و بهر دیگری آسان گذشت
روزگاری خواهد آمد با خودت نجوا کنی
یاد باد آن روزگارانی که با یاران گذشت
..
پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
...
داستان ساده بود اما قصه پیچیده تر از این حرفها بود...
پسرک دوست داشت به شهر آرزوهایش برود و آنجا آینده اش را اگر نتوانست صباحی چند شاد و بی غم بسازد..اما چرخ گردون انگار گوش به دل نهاده تا آنچه آرزوست همان را ازت بگیرد و این داستان ماهها سرگردانی و آوارگی در غربت بود...
درس خوندن تنها امیدش بود اما راحت بهش گفتند که تو از نظر ما اهل اینجایی نیستی...
انگار راه را اشتباهی اومده بود...
چه ساده گفتند اما ساده باور نکرد...
و برای باورش جنگید که این دانشگاه و این افتخار حق اوست و چه زحمتهایی برایش نکشیده بود...
ولی اینو همیشه گوشواره ی جانش کرده بود که تمام این چیزها و افتخاراتی که برای خیلیا آرزوس واسه او خاطره بود...اما انگار هنوز طعم گس خرمالوی ناکامی زیر زبان خشکیده اش بود ... چه اینکه بر این پندار بود که این خاطرات واسه او سخت و دردناک تموم شده بود...
زمزمه ی شب و روزش این ابیات بود که با خواندنش بغض کهنه اش بی صدا می شکست...:
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی
اهل کام و عیش را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی...
....
اما چیزی که در این دنیای کوچک صدا ندارد شکستن بغض درون گلوی خشک شده از فریادهای بی صداش بود...
گفت می روم اما به کجا؟...
تنها امیدش جایی بود که از آن فرار کرده بود...
بار دیگر شهری که دوست نمی داشت...
خسته از دردهای کهنه و باز تیمار کردنش پیش کسانی که دلش را شکسته بودند...
دنیای غریبی است نازنین...
درد را درد کشیده می داند و عشق را دل شکسته...
باید پیش کسانی می رفت که دلش را شکسته بودند و او می خواست شکسته هاشو شکسته بندی کنند...چه کسی می داند؟...شاید بهانه ی تیزی شکسته ها اگر خون پاکی در بدنها جاری باشد شکسته را شکسته تر کنند...
.....
اما چاره نبود...
می توانست برای همیشه درس و آرزوهایش را بگذارد و خاموش شود...
اما امیدش هیچ وقت نتونست او را تنها بگذارد..
شعله ی یک شمع با خاموش شدن دیگری خاموش نمی شود...
گر بیفروزیش شعله پا برجاست...
ورنه خاموشی گناه ماست...
و این بود که گفت:
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
هر چه باشد فردا روز دیگری است...
......
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در
می گوید با خود
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند...
.
..
...
....
قصه ی پسرک به سر نرسید...
...اما خیلیا به خانه و هدف خودشون رسیدند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این داستان من است و حکایت هایی که بر سرم رفته...
همیشه نی رو دوس داشتم چون تنها اون طاقت شنیدن و البته بازگفتن دردها و حکایت ها را دارد اما...
سکوتم از رضایت نیست... دلم اهل شکایت نیست...
...
چه رنجی از محبتها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم
سبکباران ساحلها ندیدند
به دوش خستگان باریست دنیا
مرا در موج حسرتها رها کرد
عجب یار وفاداریست دنیا
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا...
........
تا بعد...
