اینجا انسانی سخن می گوید...

آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي

پاسخی به یک نظر

با سلام و درود

با توجه به خداحافظی از این وبلاگ قصد پست گذاشتن نداشتم اما همیشه به نظزات مراجعه می کنم و انها را می خوانم دوست ناشناسی پیغامی فرستادند و درآن از کرد بودن بنده بیزاری نمودند..!!!

دوست دارم دلیل بیزاری و تنفر ایشان را بدانم و اگر دلیل موجهی دارد در مقام پاسخ گویی خواهم بود امیدوارم روزی به این سایت مراجعه کند و با درج ایمیلی یا نشانی بتوانم جواب ادعاهای ایشان را بدهم.

با تشکر

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

خداحافظی...

سلام خدمت همگی دوستان و همراهان ندیده ام ؛

 

.

چشم بر هم ننهاده گردش دوران گذشت

بهر یکی سخت و بهر دیگری آسان گذشت

روزگاری خواهد آمد با خودت نجوا کنی

یاد باد آن روزگارانی که با یاران گذشت

 ..

پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

 ...

داستان ساده بود اما قصه پیچیده تر از این حرفها بود...

پسرک دوست داشت به شهر آرزوهایش برود و آنجا آینده اش را اگر نتوانست صباحی چند شاد و بی غم بسازد..اما چرخ گردون انگار گوش به دل نهاده تا آنچه آرزوست همان را ازت بگیرد و این داستان ماهها سرگردانی و آوارگی در غربت بود...

درس خوندن تنها امیدش بود اما راحت بهش گفتند که تو از نظر ما اهل اینجایی نیستی...

انگار راه را اشتباهی اومده بود...

چه ساده گفتند اما ساده باور نکرد...

و برای باورش جنگید که این دانشگاه و این افتخار حق اوست و چه زحمتهایی برایش نکشیده بود...

ولی اینو همیشه گوشواره ی جانش کرده بود که تمام این چیزها و افتخاراتی که برای خیلیا آرزوس واسه او خاطره بود...اما انگار هنوز طعم گس خرمالوی ناکامی زیر زبان خشکیده اش بود ... چه اینکه بر این پندار بود که این خاطرات واسه او سخت و دردناک تموم شده بود...

زمزمه ی شب و روزش این ابیات بود که با خواندنش بغض کهنه اش بی صدا می شکست...:

 

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی

اهل کام و عیش را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی...

....

اما چیزی که در این دنیای کوچک صدا ندارد شکستن بغض درون گلوی خشک شده از فریادهای بی صداش بود...

گفت می روم اما به کجا؟...

تنها امیدش جایی بود که از آن فرار کرده بود...

بار دیگر شهری که دوست نمی داشت...

خسته از دردهای کهنه و باز تیمار کردنش پیش کسانی که دلش را شکسته بودند...

دنیای غریبی است نازنین...

درد را درد کشیده می داند و عشق را دل شکسته...

باید پیش کسانی می رفت که دلش را شکسته بودند و او می خواست شکسته هاشو شکسته بندی کنند...چه کسی می داند؟...شاید بهانه ی تیزی شکسته ها اگر خون پاکی در بدنها جاری باشد شکسته را شکسته تر کنند...

.....

اما چاره نبود...

می توانست برای همیشه درس و آرزوهایش را بگذارد و خاموش شود...

اما امیدش هیچ وقت نتونست او را تنها بگذارد..

شعله ی یک شمع با خاموش شدن دیگری خاموش نمی شود...

گر بیفروزیش شعله پا برجاست...

ورنه خاموشی گناه ماست...

و این بود که گفت:

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

هر چه باشد فردا روز دیگری است...

 ......

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در

می گوید با خود

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند...

.

..

...

....

قصه ی پسرک به سر نرسید...

...اما خیلیا به خانه و هدف خودشون رسیدند...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این داستان من است و حکایت هایی که بر سرم رفته...

همیشه نی رو دوس داشتم چون تنها اون طاقت شنیدن و البته بازگفتن دردها و حکایت ها را دارد اما...

سکوتم از رضایت نیست... دلم اهل شکایت نیست...

...

چه رنجی از محبتها کشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبکباران ساحلها ندیدند

به دوش خستگان باریست دنیا

مرا در موج حسرتها رها کرد

عجب یار وفاداریست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا...

........

تا بعد...

+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

پاداش اختلاس...

 

" و آنانکه اموال و پول بانکها را بردند و انفاق نکردند؛ به زودی آنها را در کانادا جای خواهیم داد و تو چه میدانی کانادا کجاست؟در آنجا رودهای بسیاری  زیر درختانش جاریست ؛ و حوریان با نوشیدنی های گوارا منتظر متخلسینند...این پاداش کسانی است که اختلاس می کنند و جیم می شوند.."

(سوره ی اختلاس ؛ آیه ی ۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۰۰۰/۳)

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

یک روز بارانی در خیابونای ته ...ران

همه با یار خوش و من به غم یار خوشم...

سخت حالیست ولی من به همین حال خوشم...

با سلام؛

این روزا آسمان تهران عجیب هوای گریه داره!!چهار روزه همین جوری و یک بند بارون میاد که تو هفت سالی که اینجا زندگی کرده ام هچین چیزی رو تا حالا ندیدم

انگار رحمت الهی این بار شامل حال ما شد که همه ی عقده های این چند ساله رو دور بریزیم...

اما از رانندگی تهرانی ها هرچی بگم کم گفته ام...در هوای بارونی و سرد اینقد بد رانندگی می کنند که دلم برای مسافرانی که پول دربستی نداشتن می سوخت و راننده ی تاکسی که انگار فراموش کرده واسه چی تاکسی خریده موقع بارون یاد قسط و مشکلات مالی و هزار خرج ریز و درشت میوفته اونوقت فیلش یاد هندوستان می کنه که همش دربستی بگیره!!!و این وسط تنها کلاهی می مونه که سر مسافر بی پول میره.البته همه ی مسافرا بی پولم نیستند بلکه پول زور و دربستی نمیدن وقتی که مسیرشون نزدیکه و اونام دوست دارن با چند تا از همشهریهاشون سوار بشن...

یه موتوری زیر پامونه که باهاش اینور اونور میریم اما امان از رانندگی تو خیابونای تهران با این راننده های صبورشون!!!وقتی به دست انداز می رسم که آب توش جمع شده ماشین بغلیم چراغ نور بالا میده که برو کنار من میخوام برم و میذارم بره اما پاداشی که واسه این کار بهم تعلق میگیره یک تشت آب کثیف با مخلفات که دست پخت همین شهروندانه نصیب من و لباسام میشه...و البته فحش ماشین پشت سری که بوق میزنه زود برو!!!نمی دونم خدائیش این ماشین خارجی ها چه حسی تو بارون داره که با رانندگیش تو این دردندشت میخوان کلاس بذارن؟؟؟اونم منم که حواسم به پیرزنی است که میخواد از عرض جاده عبور بکنه و منم سرعتمو کم میکنم که هم بهش راه بدم و هم مثل بعضیها واسش یادگاری نذارم....

واقعا ته ... رانه یعنی تا تهش یک نفس بران و به کسی امون نده...فک کنم این آبشخور فکری تحلیل رفتارهای شهروندان تهرانی هنگام رانندگی در روزای بارونیست...((قابل توجه علمای جامعه شناسی!!!))

حالا هم استاد بگه آقای احمدی شما چرا دیر میاین سر کلاس و چرا لباساتون گلی شده؟تاکسی نبود سوار می شدین بهتر بود؟؟؟؟!!!!

این تازه گل بود حالا سبزه شم بگم اونم وقتی موتورو خواستم پارک کنم میخواستم ببرمش داخل حیاط دانشکده یه پارکینگ کوچک هست که مال موتور کارمندا و وسائل خرت و پرته...علامت دادم به نگهبان دیدم با کمال آرامش در این سرما داخل اتاق خویش بر روی صندلی چرم اعلا جلوس فرموده اند و با یک دست لیوان شیشه ای پر از چای داغ احمد!!! را نگه داشتند مبادا ریختن قطره ای از این شراب گوارای زندگی خاطر ایشان را مکدر کند و با دست دیگر سیگنالهایی را ارسال می فرمائیند که چندان زیبا نیست و از بیان این حرکات پوپولیستیشان شرمزارم...

این تازه نگهبانمونه بمیرم براش که چقد زحمت می کشه!!!پس وای به حال کارمندا و مسئولاش...

دیشب آشغالا رو بردو دم کوچه ماشین آشغال ببردش تو این بارون شدید ساعت ده و نیم شب چند تا هموطن ما داشتن آّشغالای پست مدرنیسم ما رو جمع می کردن و گله ای هم نداشتند دلم براشون سوخت و از خودم شرمگین...

واقعا بعضی ها چقدر هم توقع دارند؟؟؟

کاش یاد بگیریم اگه بهم کمک نمیکنیم حداقل به خویش کمک کنیم و به خود احترام بذاریم حداقلش اینه که مردم هم به ما احترام میزارن...بخدا سخت نیست...!!!

+ نوشته شده در  ساعت 9 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

در ...

 

در بی عشق آباد
هیچ مگوی
لهجه ی عشق
غربتی بودنت را
فریاد می زند!

+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

نظری به عنوان وبلاگم...

با سلام خدمت همگی عزیزان دیجیتالی!!!

اولین نظری که به تغییر نام وبلاگم داده شد از یک دوست ندیده بود که بیان فرمودند: "میشه لطف کنی منظورتو از انسان بگی؟؟؟؟؟
یعنی چی که اینجا انسان سخن می گوید؟؟
انسان کجاست؟؟؟اصلا چیه؟؟؟چرا من هیچوقتتو این دنیا یه انسان نمیبینم؟؟؟"

 

در جواب دلنشوته های خودم رو می نویسم و قصد توجیه ندارم زیرا هر چه باشد منم یک انسانم و کسی نمی تواند بر این عقیده ام خرده بگیرد...

هرکسی از ظن خود شد یار من....از درون من نجست اسرار من

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وزنو آدمی

اهل اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

هرکسی برای خودش یک افسانه دارد و بالطبع بهانه ای...

در روزگاری زندگی می کنیم که سخن از هستیست نه چیستی

همینکه ابراز وجود کنیم یعنی انسانیم

سرشت انسان را با درد و رنج آفریدند و چنین حکم کردند که باید رنج بکشی

و این رنج است

همه ی ما در مسیر زندگی سختی ها و رنجهایی را می کشیم و در پی ساختن زندگی و رسیدن به خوشبختی هستیم غافل از اینکه مسیری که طی کرده ایم همان خوشبختی است و من چه خوشبختم که به چنین درکی رسیده ام

شاید من فردا نباشم و زیر خاک سرد به خواب ابدی بروم

امروز را به زنده بودن می گذرانیم تا در تنهایی فردا فراموشمان نکنند...

اگر نمی توانیم نقش های ساختگی را خوب ایفا کنیم می توانیم نقش طبیعی خود ار بازی کنیم و این همان انسانیت است...

بیزارم از ادعا و ادا درآوردن...

بیزارم از تملق و چاپلوسی...

بیزارم از سرخم کردن جلوی بار ستم و ظلم و تزویر...

بیزارم از بیزار بودن ها...

کاش همه ی مردم دانه های دلشان پیدا بود و می فهیم ضدیت اضداد کدام است؟؟؟

اینطور می توانستیم قضاوت کنیم چه اینکه امروزه قضاوت سخت ترین و بلکه نشدنی ترین کار دنیاست...

دوس دارم نظر شما دوستان عزیز را بدانم و باهم در این بحث شریک شویم...

عشق فقط معشوق نیست...گاهی دلتنگی تو را تا جایی می برد که عاشق زمان از دست رفته شوی همچون دلتنگی بغل کردن یک خارپشت یا بوئیدن یک گل وحشی در کویر بی انتهای ماشینی و مدرنیته...

سپاس

+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

بازگشت به آرزوها...

با سلامی تقدیم به همراهان ندیده ام؛

از اینکه مدتی طولانی نتوانستم وبنوشتی از خود در دنیای دیجیتال به یادگار بگذارم به دلیل دلمشغولی های روزمره و فکری بود.

اکنون در دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران اولین پستم در سال تحصیلی جدید رو می نویسم.بعد از طی دورانی سخت و جانکاه به سرزمین آرزوهایم بازگشتم که البته قیمت زیادی برای آن پرداختم.

" زندگی هندسه ی یکسان نفسهاست،هر کجا هستم باشم؛آسمان مال من است

هوا...زمین...عشق مال من است...

هر کجا هستی آسمانت آبی...

دلت از غصه ی دنیا خالی... "

اسم وبلاگمو به " اینجا انسانی سخن می گوید " تغییر دادم ، باشد که از دردهای بی درمان انسان و انسانیت سخن بگوئیم حداقل فایده اش این است که اگر درمانی برای آن نمی یابیم بیان درد که کرده ایم...

"امید برای کسی که جز امید کسی ندارد...امید است..." زیرا " شعله ی یک شمع با خاموش شدن شمع دیگری ، خاموش نمی شود..."

+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

بگذار...

بر کدام جنازه زار مي‌زند اين ساز؟
بر جنازه ي کدام مرده‌ي پنهان مي‌گريد اين ساز بی ‌زمان؟
در کدام غار
بر کدام تاريخ می ‌مويد اين سيم و پنجه‌ي نادان؟

بگذار برخيزد مردم  بي‌لبخند
بگذار برخيزد!

زاری در باغچه بس تلخ است
زاری بر چشمه‌ی صافي
زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است
زاری بر شراع بلند نسيم
زاری بر سپيدار سبزبالا بس تلخ است.

بر برکه‌ی لاجوردين ماهي و باد چه مي‌کند اين مديحه‌گوی تباهی؟
مطرب گورخانه به‌شهر اندر چه می‌کند
زير دريچه‌های بی‌گناهی؟


بگذار برخيزد مردم بی ‌لبخند
بگذار برخيزد!
___________________________

از "در آستانه" شاملو

+ نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

من آن گلبرگ مغرورم...

 

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ

+ نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

ققنوس...

به دنبال کسی هستم که با درد آشنا باشد

 

دلش غمگین  خودش ساده کمی از جنس ما باشد...

........

qet xeial nekei beli gurawa...le min ziz boa u dli shkawa

heta ew rojei echme gurawa...be hemu doniat nagoremawa

....

اندک امیدی که در دل پروراندم و با خون دل باغبان غمگین به تنهایی عادتش دادم همه بر باد رفت و حاصلی برای روزهای فردایم که به امیدش امروزهایم را به حراج گذاشته ام به یادگار باقی نماند...

....

آرزوهایی که به خاطر تنگ نظری و انسان ستیزی همه پرپر شدند در دل خاکستر ققنوس خویش آرزویی دیگر آفرید و آنهم بازگشت به دانشگاه تهران بود...کنکور ارشد امسال گرچه امیدی بهش نداشتم اما رتبه ی خوبی نصیبم شد که به شهر آرزوهایم بازگردم ... ولی آنچه که یاد گرفته ام این بود:"در زندگی خویش به کسی جز خویشتن اعتماد نکنم..."

آرزوهای دیگرم را سوزاندم و از همه ی آنها دست کشیدم تا ققنوس جدید آرام آرام پرواز کند...

شاید...

+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

گیرم که ...

"گیرم در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم را با ضربه تبرهایتان زخمی میکنید
با ریشه ام چه می کنید؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه ام چه می کنید؟
گیرم که میزنید.گیرم که میشکنید.گیرم که میبرید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید..."

+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

یادی از یادها...

با سلام و عرض ادب خدمت همراهان ندیده ام؛

الان در کوی دانشگاه تهران میعادگاه عاشقان علم و ادب این پست را به یادگار می گذارم

ورودی که البته با عذاب بود... عذاب از اینکه به حرمت 5 سال درس خواندن در مهد دانش کشور و 5 سال زندگی در گهواره ی خاطزات مقدس دانشجویی ، اجازه ندادند چند ساعتی در جوار دوستان و یاران به تجدید خاطرات بپردازیم تا اینکه با پادرمیانی دوستان و قول مساعد برای تنها 2 ساعت گرین کارت ورود صادر شد و فیضی به ما دست داد تا ضمن تجدید خاطرات و روئاها، گشتی در دنیای جوانیم بزنم...

از کوی چیزی بر جای نمانده است جز خاطره ای دور و روئایی قدیمی

کاش آهنگ "گله یی بی" سامان عمر یا "دریا" را گوش می کردم و با زمزمه ی شاه بیتهایش ، اشک درون را در دنیای دیجیتال جاری کنیم

بدرود سالهای زندگی...

بدرود یاران باوفا...

بدرود نگهبانان بیدار ضد اندیشه ی آزاد...

بدرود پاسبانان حریم ناموس شهیدان گمنام خفته در خاک سرد دانشگاه،تا نامحرمانی مثل من ناغافل پا بر آرزوهای بی حاصلشان نگذراند و آرامش رهبرانشان را طوفانی نکنند...

بدرود برای تمام 5 سالی که با تک تک ثانیه هایش سرود زندگی و انسانیت و آزادی خواهی را زمزمه می کردم...

گریه ی درون اجازه بیشتر نوشتن را نمی دهد فقط به احترام تمام خاطراتم ، در اتاق را می بوسم و تنها یادگارم ، خاطراتی است که در انباری ذهنم اجازه ی خاک خوردنشان را نمی دهم و همیشه با یاد آن باقی عمر را سر می کنم....

 

+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

مهر مادری


My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to meہہ
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

So I confronted her that day and said
If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!

My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد….

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو

When she stood by the door, my children laughed at her
and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر

I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا

And to this, my mother quietly answered, Oh, I’m so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی

My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

My dearest son, I think of you all the time
I’m sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see … when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو

Your’s Mother
مادرت
+ نوشته شده در  ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

یک مناظره ی شعری زیبا...

یه مناظره ی شعری زیبا از سه تن از شاعران در مورد یک شعر که برایم جالب بود و آن را برایتان گذاشتم ، امیدوارم خوشتان بیاید:

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :


تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:


من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

تبریک سال نو

چه ره نگینه چه نه خشینه به هاری

به راستی وه ک به هه شته کورده واری

*.

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

*.*

نه وروز بلیسه ی به رزی رزگاری

ئاگری سووری نیو کورده واری

هیوای شه کاوه ی ئالای یه کجاری

له سه ر قه ندیلی سه ربه رز و دیاری

پیروز بی له تو و نیشتمانه که ت

له هه ست و سوزی و ئاگردانه که ت

*.*.*

با سلام و سپاس ؛

با تاخیر ، سال نو رو به همگی دوستان و شما عزیزان تبریک و تهنیت میگم و آرزو کردم که در سالی که می آید انسانیت بر انسانیت حکم براند و مریضی و علیلی ریشه کن شود و سواد . دانش برای همه سودمند باشد و آزادی و آزادی خواهی منشور همه ی اعمال ما باشد و کبوتران صلح جای سفیران جنگ و آتش افروزی را در جای جای این گیتی دل فریب را بگیرند...

از دوستانی که جویای احوال این حقیر بودن ، کمال امتنان و شرمساری دارم به دلیل مشغله های زیاد درسی و کاری ، دسترسی به وب برایم مقدور نبود.

وقت تحویل سال ساعت 2:50 بامداد بیرون بودن و با صدای توپ ، تانک ، موشک کروز ، بمب هسته ای و فشفشه به یاد این ضرب المثل افتادم که میگه "سالی که نکوست از بهارش پیداست " و شاید آرزوهایم رنگ کهنگی بر خود بگیرند....چنین مبادا.

سپاس

+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

تا دنیا دنیایه ، حه له بجه حه له بجه یه

 

با سلامي دوباره به شهر آرزوهايم...

 

 

 

زندگي آتش كده اي ديرينه پابرجاست

 

گر بيفروزيش رقص هر شعله اش با ماست

 

ورنه خاموشي گناه ماست.....

 

 

 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي برخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را، تنها دل من دل نيست  يادم باشد كه براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام  نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان  يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم...

 

 

 

چه آغازي؟ چه انجامي؟ كه بايد بود و بايد شد در اين گرداب وحشت زا در اين گرداب وحشت زا...

 

چه اميدي؟ چه پيغامي؟ كدامين قصه ي شيرين براي كودك فردا براي كودك فردا...

 

زمين از غصه مي ميرد چو مهتاب زمستاني

 

شعور شعر ناپيداست در اين گرداب انساني

 

همه جا سايه ي وحشت همه جا چشمه ي قدرت

 

گلوي هر قناري را بريدند از سر رغبت

 

به جاي رستن گلها به باغ سبز انساني

 

شكفته بوته ي آتش نشسته جغد ويراني

 

كه مي گويد: جهاني اين چنين زيباست؟

 

اين چنين روياست؟

 

كجا شايسته ي روياست؟!

 
 
 

چه آغازي؟

 

چه پاياني؟

 

سوالي مانده بر لبها

 

كه مي پرسد منم پايان

 

به تكرار غم بيمار

 

كجاي اين شب تيره

 

بياويزم قباي ژنده ي خود را؟

 

قباي ژنده ي خود را؟!

 

 

 

جهان امروزه ي ما جهان زشتي و پلشتي است آكنده از ظلم و جور و فساد آخته از داد و بيداد آگين از افكار مسموم رنگين از اذهان مغموم.

 

من هم يكي از آن اذهان هستم پريشان و شوريده حال در كنج محنت اتاقم زانوي غم بر بغل گرفته ام كي ماه از پشت ابر بر مي آيد؟

 

نشسته ام بر اميدي واهي به اميد شنيدن صدايي از دوردست ها در اعماق فراموشي در تاريكخانه ي تاريخ!

 

خواب يا بيدار،رويا يا كابوس،زنده يا مرده،روح يا جسم،فضا يا مكان براي دنيايم سرابي بيش نيست،دنيايي كه سفيد درستش كردم و زيبا آراستمش اما افسوس كه زشت بر آن تاختند و رنگ سياهي را از كران تا افق بر آن گستراندند... !

 

سفيد و سبز سهم من بود سياه و خاكستري تحويل من دادند،زرد و سرخ رنگ من بود با رنگهاي مات و بي رنگشان تيره ام كردند!

 

اين بود مينوي من... ؟!

 

تنها مانده ام ،تنهاي تنها!آيا فرياد رسي نيست؟!

 

ديگر كسي مرا به مهماني گنجشك ها نخواهد برد!

 

اينهايي كه مي گويم واگويه نيست،گويايي واقعه است...واقعه ي قرن استبداد و استكبار... !

 

درختان سيب شكوفه دادند اما افسوس كسي ميوه ي آنها را نچيد،درختان زيتون گل دادند اما اندوه كسي ثمر آنها را نديد...

 

كشتزارها سبز روئيدند اما سياه تر از سبز در آن درو شدند،چه حكايت وارونه اي...

 

اندوهم بر آن درخت سيب نيست افسوسم بر آن درخت زيتون نيز نيست همه سيب و زيتون دارند حسرتم از كشتزارهاست...چه بر سر آنها آمده است؟! به جاي رستن حيات و زندگاني،بدبختي روئيده است؟! چه دنياي واژگونه اي...

 

به جاي گندم گورستان روئيد!به جاي سيب صداي گريه كودكي آمد،يه جاي زيتون اين مظهر صلح،كبوتران شيون دسته دسته از شهر كوچ كردند تا پيام عدالت و آزادي را به گوش علميان برسانند!

 

بر زمين افتاده پخشيدست زندگاني چند،مردگاني كوه...

 

باراني نخواهد باريد تا اين غم ها را برايم پاك كند و ببردش گوشه اي در همين حوالي،نه ببردش همان جايي كه آمده بود و چالش كند.اما من ميدانم كه باراني نخواهد آمد اگر هم آمد مرا بي خبر نگذاريد تا زبان شبنم بشنوم كه باران گفت:

 

"آخرين برگ سفرنامه ي باران اين است كه زمين چركين است"

 

 

 

صداي آسياب مي آيد،اين بار كشاورز به قولش عمل نكرد....ديگر كودكي سراغ پدر و مادرش را بي بهانه نمي گيرد....ديگر كسي هوس شمردن شقايق ها نخواهد كرد...مگر روحي دور...ديگر كسي عاشق نخواهد شد...مگر باد...مگر باد تا صداي ظلم و بي عدالتي را به گوش عالميان برساند...چه خوش گفته اند عالم از ناله ي عشاق مبادا خالي...!

 

ديگر اينجا كودكي نيست تا پرتقالش را با آرزوهايش تقسيم كند نه كودك نه پرتقال و نه آرزوها هيچ كس در شهر نمانده است همه از اين شهر رخت بربسته اند...

 

تنها پيرمردي مانده است غمگين و مغمور در كنج كلبه ي تنهايي خويش به دوردست ها مي نگرد...صداي باد مي آيد...

 

"چه مي گويد؟ اين صداي بيداد است؟ يا صداي موشك ها است؟ فرزندانم كجا هستند؟ مردمان كو؟"

 

كوله بارش را برمي دارد خشكه ناني از سر درد، آرزوهايي تا لب گور... !

 

مي رود، مي رود اين پرمرد با تمام خاطراتش،زير لب مي گويد:

 

"زندگي خنده كنان شاهد جان كندن ماست..."

 

 

 

ديگر چه داري چشم؟ز چشم دوستان دور يا نزديك؟!

 

مسيحايي نمانده است تا شهرم را زا نو زنده گرداند، عزيزي باقي نمانده است تا به عشقش نشاني تمام شقايق ها را از بر كنم، كودكي نمانده است تا دنيا دنيا بهانه هاي دلتنگي نثارش كنم، هيچ كس نمانده است تا به احترامش كبوتران كوچيده ي شهر را به سفره ي صلح و عدالت مهمان كنم...

 

چه بگويم؟جز اينكه بسرايم و باز هم بسرايم تا بدانند اين مردم فراموشكار، براي فراموش كردن اين يكي هم، اين يكي هم كه بيهوده بزرگترين قرباني بمباران شيميايي اش خوانده اند!

 

سخن آخر را با خود واگويه مي كنم:

 

"به خاطر تمام آرزوهاي از دست رفته ام سكوتي مي كنم سنگين تر از فرياد...”

 

 

 

 

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد و يا كوزه گر از اندامم چه خواهد ساخت؟

 

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازند

 

تا گلويم سوتكي باشد به دست كودكي بازيگوش

 

و او پي در پي نفس گرم خويش را

 

بر گلويم سخت بفشارد

 

بدينسان من بگيرم انتقام اختناق مرگبارم را... !!!

 

 

 

 

 

بدرود...


این متن را برای یادمان حلبجه در دانشگاه تهران نوشتم که برگزار نشد که برای یادمان حلبجه در تبریز فرستادم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

سوغات سفر...

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز.....فرو ریخت پرها اما نکردیم پرواز ( شفیعی کدکنی )

.*

آسمان را بارها ،

با ابرهای تیره تر از این ، دیده ام ،

اما بگو ،

ای برگ ! ،

در افق این ابر شبگیران ،

کاین چنین دلگیر و بارانیست ، پاره ی اندوه کدامین یار زندانیست؟ ( شفیعی کدکنی )

.

.*.*

تصویر ها در آینه ها نعره می کشند

ما را ز چارچوب طلایی رها کنید

ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوار های کورکهن ناله می کنند

ما را چرا به خاک اسارت نشانده اید

ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم

تک تک ستارگان همه با چشم های تر

دامان باد را به تضرع گرفته اند

کای باد ما ز روز ازل این نبوده ایم

ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم

غافل که باد نیز عنان شکیب خویش

دیریست کز نهیب غم از دست داده است

گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم

من باد نیستم

اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام

دیوار نیستم

اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام

نقشی درون آینه ی سرد نیستم

اما هر آنچه هستم بی درد نیستم

اینان به ناله آتش درد نهفته را 

خاموش می کنند و فراموش می کنند

اما من آن ستاره ی دورم که آبها

خونابه های چشم مرا نوش می کنند ( نادر نادرپور )

.*.*.*

مپرسید ای سبک باران مپرسید

که این دیوانه را از خود بدر کیست؟

چه گویم؟ از چه گویم؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست

 

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بی کرانه

لبی از قطره آب تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

.*.*.*.*

 

پس از طی دوران مشقت و دلتنگی ، حالیا از حال خود آگاه شدیم...

سفر به پایتخت در روزهای سرد و دودیش ، سوغاتی های رنگارنگی برایم داشت...

محرومیت و اخراج به جرم آنچه انسان را انسان می کند... نصیبم شد

چه تلخ است برای حذف اندیشه ای ، صاحب اندیشه را به دار می کشند...

الان می فهم انسانیت و اندیشه چقدر بی پدر و مادرند...!!!

+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

تنهایی...

تنهایی

این واژه را بلندترین شاخه ی درخت خوب می فهمد...!!!

شکر خدا امتحانات تمومید و رفت پی کارش..!

معدل الف ولی خیلی اذیت شدم

مریضی شدید ، بی خوابگاهی و لطف استادا !!! همه دست به دست هم دادن تا معدل 20 نشم

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو باشی و دیگر از این غلطا نکنی فواد!!!

حال کردید؟ الان فی البداهه نوشتم!!!


الان دیگه تنهای تنهای شدیم نه رفیقی نه شفیقی هیچی هیچ...

فقط نظر و لطف شما دوستان خوبم بود که وادارم کرد به احترام شما هرچند هم که شده چند خطی بنویسم که بفهمید زنده ام...!!!


لامارتین شاعر فرانسوی میگه:

تو رو دوست دارم بدون انکه دلیلشو بدونم ، محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا...!!!

فعلا...

 


درد غریبیست "تنهایی" و بی کسی ، امان از دلی که دلبر ندارد


+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

شبی از پشت یک تنهائی ...

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی , تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم.

تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که

در تنهاییم رویید, جدا کردم.

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویائی..

ومن برای دیدن زیبای آن چشم , تورادردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت....؟

ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت ...

حریم چشمهایم رابرروی اشکی از جنس غروب ساکن ونارنجی خورشید وا کردم.

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم.. وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ,

نمیدانم کجا,تاکی , برای چه؟

وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ,

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت,

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد..

وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود, وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ,

که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد.

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ,وبعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد, ومن با آنکه میدانم هرگز یادمن را با عبور خود نخواهی کرد,

هنوز آشفته چشمان زیبای توام...

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد,

وبعد از این همه طوفان ووهم وپرسش وتردید,

کسی از پشت قاب پنجرا آرام وزیبا گفت:

توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم.

ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و دست من واوج

پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا؟

شاید به رسم عادت وپروانگی مان

بازبرای شادی وخوشبختی باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم.....

+ نوشته شده در  ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

چه کسی می گوید؟

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست

دوره ارزانیست...

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چی ارزانتر....!

آبرو قیمت یک تکه نان...

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هر انسان . . .

+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

بودا و فاحشه


بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید » بودا به كدخدا گفت : «یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش
را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .»
+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

الفبای غربت...

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

یا جایی

پشت لحظه های آشنا

همین که

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند

کافیست

تا تو غریب شوی !!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 4 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

کلاغهای تبریز...!

کلاغهای تبریز...!


*در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان تو را دوست دارن ، طناب دار تو را می بافند..!!!*

صدای کلاغهایی که شیون کنان ، در محیط مقدس دانشگاه ، سرود بی مهری روزگار رامی سرائند تا سنگ بی خردان ارکستر بی نظیرشان را پراکنده سازد و غافلند که سنگها را که نه ، اندک خرد خویش را به سوی تاریکی پرتاب می کنند...

روزگار مهر و فسون نه آنچنان نامرد است که ارکستر طبیعت را از هم بپاشد و نه آنچنان بی رحم است که خرد و دانش بی عمل را در دامان دانشگاه به امانت نگه دارد ، بلکه ی آن را به سوی تاریکی و عدم هدایت میکند که این جز سرنوشتی محتوم برای دانش بی عمل همانند زنبور بی عسل نیست...


-----------------------------------

خوابگاه دانشگاه تبریز به میدانی برای تمرین ارکستر سرود بی وفایی روزگار کلاغها تبدیل شده است...

سنگ *دانشجویان* به سمت آنها را نشانه ای از پرتاب دانش بی عمل به سوی تاریکی می دانم...

+ نوشته شده در  ساعت 1 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

مگر کردستان من چه کرده است...؟

مگر کردستان من چه کرده است....؟

 

مگر کردستان من چه کرده است که بر تپه تپه اش مینی روییده است تا بر پاهای کوچک کودکی چوپان بوسه بزند یا گامهای زمخت مرد کشاورزی را گاز بگیرد یا دست نوازش بر سر دخترکی بکشد که از سر چشمه آب می آورد که بر دشت به دشتش بمبهای خوشه ای خوشه کرده اند تا روزی آلومینیومهایش بهانه ای برای ترکیدن بر دستهای«سوران»و«هیوا» باشد تا بسوزاند و کور کند،که درخت به درختش شیمیایی شدند تا در فستیوال گاز سوز کردن تمام ماشینها،درختان هم گاز دار شوند تا آدمها را بسوزاند و آنگاه هلبچه یعنی«شهری برای شرمندگی انسانها»

مگر کردستان من چه کرده است که دختران تازه عروسش بر لچکهای عروسیشان بسته می شوند و گروگان تا حجله‌ی مردانشان را در کوههای بومی سرزمینشان بر بومی نبودگان نشان دهند و نشان نمی دهند و همراه«کورپه»های چند روزه شان مهمان گورهای دسته جمعی می شوند که مادران «سروین»پریشانش روله رو کنان فرزندان مرده‌شان را در حیاط خانه چال می کنند تا گریه کنند بر گورهایی که همین نزدیکیست که پدران «چوخورانه» پوشش بازارهای شهر را تا خیاطی همیشه شلوغ طی کنند تا پیراهنی از آه و سیاه سفارش دهند که کودکان کوچه های بازیش در اسارت شهوت ناکردستانان ثابت کنند که «لاک پشتها هم پرواز می کنند» و در پروازشان«آوازهای سرزمین مادری»شان را بلند بلند گریه می کنند.

مگر کردستان من چه کرده است...و سرزمین من و نیشتمان من در میان مه عظیمی گمش کرده اند بی آنکه جایی از کره جغرافیایی،انگشتی آن را نشانه کند که«این کردستان»است.سرزمین من محدوده مرزهایی است که سیمهای خاردار شناسنامه اش شده اند سرزمینی که بر هیچ دوربینی لبخند نزده است .سرزمین کردهای بی کردستان...

آه...مگر کردستان من چه کرده است که امتداد نامش از رنج به رنج به گستره ای از زخمهایی می رسد که زخمی ترین زخمهایند،که دامنه اش بمبستانی از آخرین اختراعات زرادخانه هاست ،که در مزرعه هایش هزاران مین چشم براه تیغه های داس کشاورزی‌ست که نان از خداخواسته است...

+ نوشته شده در  ساعت 1 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

آواز...

آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

+ نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

حالمان بد کم غم می خوریم...



حالمان بد نیست کم غم میخوریم

کم که نه هر روز کم کم میخوریم

آب میخواهم سرابم میدهند

عشق می ورزم عذابم میدهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شب داد آمد و بیداد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد میشوم

خوب اگر این است من بد میشوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در عیان خلق سردرگم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو میکنم

هر چه در دل داشتم رو میکنم

من نمیگویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چون لب تر میکنم

طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمیگویم که خاموشم مکن

lمن نمیگویم فراموشم مکن

من نمیگویم که با من یار باش

من نمیگویم مرا غمخوار باش

آه...در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود 

وای... رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون میچکد

خون من فرهاد مجنون میچکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته ام از همدر دی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد؟

این همه لیلی کس مجنون نشد؟

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

گویی از فرهاد دارد ریشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس فکر ما را کرد ؟ نه

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟نه

هیچ کیس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست که حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفال میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل امد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

یادمان باشد..

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدایاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم

تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم
+ نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

تفاوت کشورهای پیشرفته و عقب مانده...

تفاوت کشورهای پیشرفته و عقب مانده...


شاید که عمل کنیم:


تفاوت کشورهای پیشرفته و عقب مانده، تفاوت قدمت آنها نیست.
برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و عقب مانده است!
اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه‌یافته و پیشرفته هستند
تفاوت کشورهای عقب مانده و پیشرفته در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست.
ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوه‌هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می‌باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌کند.
مثال بعدی سویس است. کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلات‌های جهان را تولید و صادر می‌کند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود.
افراد تحصیل‌کرده‌ای که از کشورهای پیشرفته با همتایان خود در کشورهای عقب مانده برخورد دارند برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند.


پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهای است که در طول سال‌ها فرهنگ نام گرفته است.
وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و توسعه یافته را تحلیل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اکثریت آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند:


1. اخلاق به عنوان اصل پایه
2. وحدت
3. مسئولیت پذیری
4. احترام به قانون و مقررات
5. احترام به حقوق شهروندان دیگر
6. عشق به کار
7. تحمل سختی‌ها به منظور سرمایه‌گذاری روی آینده
8. میل به ارائه کارهای برتر و فوق‌العاده
9. نظم‌پذیری
اما در کشورهای عقب مانده تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می‌کنند.




ما ایرانیان عقب مانده هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده‌است.
ما عقب مانده هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده‌است.
ما برای آموختن و رعایت اصول فوق فاقد اهتمام لازم هستیم.


اگر شما این مقاله را برای دیگران نفرستید:


اتفاقی برای شما نمی‌افتد،
گربه شما نمی‌میرد،
از محل کارتان اخراج نمی‌شوید،
هفت سال بدبختی بر سرتان آوار نمی‌شود
و مریض هم نخواهید شد.

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

چرا عشق...؟

در پاسخ به نظری دوستی که کار من را توصیف عشق بیان فرمودند حرفهای زیر را برای شما نوشته ام و خوشحال میشوم که سخنان و آرای شما را در این باره بخوانم

من عشق را توصیف نمی کنم

عشق بسان روح است که همه درباره اش حرف می زنند اما کمتر کسی آن را دیده است...


کار من نیست شناسایی گل سرخ

کار من اینست که در راز گل سرخ شناور باشیم ....


از زاویه ی دید خودم به قضایا می نگرم عشق هم یکی از این قضایا است..

حقیقت ( و نه واقعیت ) را آنطور که هست به تصویر می کشم

همیشه در لابلای واقعیت به نشانه هایی بر می خوریم که همان حقیقت است

اعتقاد دارم بست فرهنگی در جوامع باعث بروز تشتت آرا و کج روی می شود
عدم تربیت صحیح عاطفی جوامع شرقی ، باعث شده که در مسئله ی عشق با یک نوع ظلم و جنایت نسبت به خودمان و دیگران شاهد باشیم
خیلیها رو میشناسم که ادعای عاشقی دارند اما هر بار با یکی می گردند هم دختر و هم پسرا از این جور آدما دارند..

خیلیا رو می شناسم که عاشق هم هستند اما بعد از رسیدن به قول خودشان می فهمند دنیا فقط عشق نیست و پشیمان می شوند و دنبال راهی هستند که ازاین روز مرگی رهایی یابند و عقیده شان بر این است که عشق با عشق از بین می رود

ناپلئون بناپارت می گوید ازدواج همیشه به عشق پایان داده است

و یا خیلیا هستند که واقعا عاشقند اما اظهار عشق پیش معشوق را یاد نگرفته اند...

چون بر این پندارند که عشق اگر بیان شود دیگر عشق نیست هوس است و یا باور بر ترسی خودساخته دارند که دیواری بین خود و عشقشان می کشند و به بهانه ی غرور و شرم و حیا از ابراز مکنونات قلبی خویش عاجزند و این خودآزاری است...

زندگی بدون عشق همچون پیتزا بدون سس است


بست فرهنگی نیز دلیلی است بر صحت این ادعا...

امروزه یکی از دلایل رفتن به دانشگاه ، تجربه ی چیزهایی هست که در عالم نوجوانی گناه به شمار می آید...
تجربه ای که عادت کره ایم تجربه اش کنیم
بهای تجربه را با تجربه می پردازیم و غافلیم که زمان بر نمی گردد و برای چیزهایی که بیهوده بزرگش کردیم و یا بیهوده کوچکش کردیم و هیچ وقت یاد نگرفتیم با روش درستش برخورد کنیم ،بهای زیادی حتی به قیمت یک عمر می پردازیم
عدم تربیت صحیح عاطفی در خانواده های ما باعث می شود فرد به هم سن و سالان خویش پناه ببرد و ناغافل به کسی اعتماد می کنند که برای این تجربه ، تجربه پرداخته است و او را الگوی خویش می کنند و خود نیز به تجربه ای تبدیل می شوند و این دور همچنان تکرار می شود...
در زمانی که حرف زدن از مسائل به ظاهر خط قرمز ، امری نابخشودنی است... دیدن،شنیدن،تجربه کردن و ... تجارب ناخواستنی نیز اجتناب ناپذیر است....

از خودتان بیشتر بگوئید بیان اندیشه ها در دنیای مجازی تنها شانسی است که فرد به خاطر آن مجازات نمی شود....


این هم متن زیبائی که یکی از کاربران نوشتند که در اینجا می نویسم:


شیشه عشق شکست

و تو رفتی بی من

و به شب دل بستی

و به جان من قسم خوردی تو

که به گنجشک دلم

تیر جفا خواهی زد

من به عریانی خود خندیدم

من به تکرار گناه لغزیدم

و فرو افتادم بر سینه خاک

من به خاطر تو از خودم دور شدم

من به خاطر تو با همه جنگیدم

و گمانم این بود

به تو خواهم پیوست

من به رؤیایی که

تو در آن دور نبودی از من

دل بستم

و شمردم روزها ،ثانیه ها

ولی بیداری من

تلخ تر از مردن بود

همه وقت ناله من

لحظه های بی تو بودن بود

خوب میفهمم روزی

من در این خواب و خیال خواهم مرد

و تو همچنان در هوس عشق دگر

به دلم تلنگری خواهی زد

و به من یاد خواهی داد

فراموشی را

و به من یاد خواهی داد
بی صدا مردن را ...
+ نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

من ماه را دوست می دارم...

من ماه را دوست ميدارم


شغل من اين است که ساعتي پس از غروب ،


غروب سرخ ، غروب پرغم ،


يک غروب ديگر بي تو ،


بنشينم و آسمان را بنگرم ،


بنشينم و ماه را نظاره کنم



و من ماه را دوست ميدارم ، نه به خاطر آن که زيباست


که زيبايي او بسي کوچک است در برابر تو


بلکه او را دوست دارم ، از آنرو که در بسياري از شبها تو را ديده است ...!



تو را ديده است و البته خجل شده است ،‌ که در برابر تو ، چه ناچيز ميدرخشد


و چه کوچک !


و چه بي نور!

 

+ نوشته شده در  ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فواد احمدی  | 

مطالب قدیمی‌تر